تبلیغات
جك اس ام اس پیامک عاشقانه - مطالب داستان کوتاه


اس ام اس و پیامک جدید

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

شانسی برای تغییر زندگی

پنجشنبه 31 تیر 1389-12:42 ب.ظ

 

در زمان ها ی گذشته، پادشاهی تخته سنگی را در وسط راه قرار داد و برای این که عكس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ گذشتند.

بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد.

حاکم این شهرعجب مرد بی عرضه ایست و ...

با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.

نزدیك غروب، یك روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیك سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود، کیسه را باز کرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت پیدا کرد.

پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:

 

"هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد"

منبع

  



تاریخ آخرین ویرایش:- -

خبر خوش (داستان کوتاه)

شنبه 2 آبان 1388-06:36 ب.ظ

روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.


پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.


دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.


یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیر!


دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟
بله کاملا همینطور است.


دو ونسزو می گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.
نقل از کتاب «بهترین قطعات ادبی»



کمتر بترس، بیشتر امیدوار باش
کمتر ناله کن، بیشتر نفس بکش
کمتر حرف بزن، بیشتر بگو
کمتر متنفر باش، بیشتر عشق بورز
و در این صورت است که تمامی چیزهای خوب جهان از آن تو خواهد بود


تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 2 آبان 1388 07:01 ب.ظ

موومان سوم از سمفونی مردگان

شنبه 18 مهر 1388-09:06 ب.ظ

دلتنگی برای این کتاب داشتم.

============

من باز از راه رسیدم. گفتم: “من از دست تو چه کنم؟”

گفت: “بگو. باز هم بگو.”

مقطع گفتم: “من، چه کنم؟” خوب یادش مانده بود که من پنجه دست راستم را مثل گلبرگ باز می کردم و می گفتم: “من، چه کنم؟”

گفت: “همین جا بنشین تا من نگاهت کنم.”

گفتم: “اوه، آدم را می کشی.”

گفت: “راه بیفتیم. همه منتظرند.”

و ما راه افتادیم. عده ای از همسایه ها جلو در کلیسا منتظر ما بودند. بعد که ما رسیدیم، همه کف زدند. آن وقت به درون کلیسا رفتیم، جلو محراب ایستادیم و کشیش ما را عقد کرد.

روز بعد هم به محضر رفتیم. مادربزرگ، پدر و عمو گالوست هم بودند. آقای عمامه سفیدی نشسته بود پشت میز و داشت شناسنامه ها را می خواند. گفت: “ببخشید، شما مسیحی هستید؟”

گفتم: “بله.”

گفت: “آقای داماد چی؟ ایشان که مسلمانند انشاءالله.”

آیدین گفت: “بله. من مسلمانم.”

آقا گفت: “نمی شود که. نمی شود عقد کرد.”

گفتم: “پس چه کنیم؟”

آقا گفت: “مسلمان شوید.”

گفتم: “می شوم.”

گفت: “بگو اشهد ان لااله الاالله.” و من گفتم. گفت: “بگو اشهدان محمدا رسول الله.” گفتم. گفت: “مبارک است.” و بعد خطبه عقد را خواند.

صدای در خانه آمد. و لحظاتی بعد مادر گفت: “شام حاضر است.”

به اتاق بالا رفت و کنار سفره نشست. اورهان گفت: “بهتر شدی؟”

“بهترم.”

“باید استراحت کنی. فردا اگر هوا آفتابی بود با هم می رویم ویله دره. یک هوایی عوض کنیم. بلکه حالت جا بیاید.”

آیدین گفت: “دیگر خرابی از حد گذشته، اخوی.”

مادر گفت: “بخور.”

دو سه لقمه خورد و باز به زیرزمین بازگشت. در راه شنید که اورهان گفت: “صبح زود. صبح خیلی زود.”

“خیلی خوب.” به اتاقش خزید و باز روی تخت افتاد. مرا دید که بر کاشی های سرد افتاده بودم و پارچه سفیدی روی بدنم کشیده شده بود. تقلا کرد که این جور به سراغش نیایم. اما باز به همان شکل آمدم. او خوابیده بود و من می آمدم.

ما را در کالسکه دواسبه ای سوار کردند و دور شهر گرداندند. پدر با هردوی ما دست داد و ما را بوسید. و ما به اتاق خود رفتیم.

گفت: “دنبال خودم در گذشته ها می گردم. ما چیزهایی داشتیم که حالا نداریم.”

هیچ کس آنجا نبود که جوابش را بدهد. گفت: “سورملینا.” که بگویم: “جانم.”

مادام یوگینه گفت: “دیشب خواب تو را می دیدم.”

گفتم: “چه می کردم.”

گفت: “خیر است. خواب دیدم که آقای آیدین گوشواره ملیله قشنگی به گوش هات آویخته بود.”

من به ایدین گفتم که حامله ام و او همان روز یک جفت گوشواره ملیله کشکولی برایم خرید، با دستهای خودش به گوش هام آویخت، بعد کنار رفت و جوری نگاهم کرد که ناچار شدم سرم را بر سینه اش بگذارم.

بعد ما به مسافرت رفته بودیم. هیچ کس در خانه نبود. و من هفت ماهه حامله بودم. گفتم: “این بچه توست. پسر می خواهی یا دختر؟”

گفت: “دختر.”

روز بعد حرکت کردیم.

دکتر با روپوش سفید، و آن عینک دور سیاه کوچک، جلو آمد:

“خواهش می کنم.”

آیدین سرپا نشست. پارچه سفید را از صورت من کنار زد. به صورت خیره شد. دقیق نگاه کرد. زیر چشم ها و پیشانی کبود بود، با موهای خیس و نامرتب.

دکتر گفت: “تنها جنازه ای که در این مدت به ما تحویل شده، همین است.”

قلبش تند می زد. دست هایش می لرزید. گفت: “این نیست اقای دکتر. باور کنید همین است. ولی من مطمئنم که این نیست.”

درست هفت ماه بود که مغازه قهوه فروشی سورن بسته بود، و ناقوس کلیسا به صدا در نمی آمد. گفت: “پس کجایی، سورملینا؟” همه جا را زیر پا گذاشته بود. بیمارستان ها، نظمیه، قبرستان، هر جا که فکر می کرد رفته باشم، سر زد.

پنجه دست چپم را که یک انگشتری با نگین آبی فیروزه در انگشت میانی ام بود، از هم گشودم. و لای موهایش فرو بردم و گفتم: “عزیزم، عزیزم.”

گفت: “کجایی؟” و گریه کرد.

گفتم: “عزیزم.”

دستش را بالای سرش دراز کرد و کلید برق را زد. و در تاریکی مرا دید که دست لای موهاش فرو می بردم. خواست که من بگویم عزیزم.

گفتم: “عزیزم، عزیزم.”

* * *

از “سمفونی مردگان” اثر عباس معروفی



تاریخ آخرین ویرایش:- -

فرشته ها زن هستند !!!

چهارشنبه 15 مهر 1388-03:54 ب.ظ

یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم! زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد! حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: این خیلی رمانتیكه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد! بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه. زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!!!

نتیجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولی فرشته ها زن هستند !!!


تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 15 مهر 1388 03:59 ب.ظ

درسی از ادیسون

چهارشنبه 4 شهریور 1388-08:32 ق.ظ

ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه میكرد...
این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.

در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...

پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!!

پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!!رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!!حیرت آور است!!!
من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است!وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهدداشت! نظر تو چیست پسرم؟!!

پسر حیران و گیج جواب داد:پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!!!!!
چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!

پدر گفت:پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...!
در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!!!

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد...
روحش شاد


دنبالک ها: مهندسی و مدیریت  یکی از راه های ازدواج کردن 
تاریخ آخرین ویرایش:- -



  • تعداد کل صفحات:3 
  • 1  
  • 2  
  • 3